> داستانهای آموزنده

مشکلات زندگی

سه ظرف را روی آتش قرار دادیم. در یکی از ظرفها هویج در دیگری تخم مرغ و در دیگری قهوه ریختیم و پس از 15 دقیقه:

هویج:  که سفت و محکم بود نرم و ملایم شد

تخم مرغ  :که شل و وارفته بود سفت ومحکم شد

دانه های قهوه  : در آب حل شدند و آب رنگ و بوی قهوه گرفته است

حالا فرض کنید  آبی که در حال  جوشیدن است مشکلات زندگیست . شما در مقابل مشکلات چگونه اید؟؟؟

مثل هویج سخت و قوی وارد مشکلات می شوید ودر مقابل

بسیار خسته میشوید امیدتان را از دست داده وتسلیم میشوید

هیچ وقت مثل هویج نباشید..!


 با قلبی ملایم وحساس وارد میشوید وبا یک قلب سخت وبی احساس خارج میشوید از دیگران متنفر میشوید و همواره تمایل به جدال دارید. هیچ وقت مثل تخم مرغ نباشید...!

در مقابل مشکلات مثل قهوه باشید. آب (مشکلات) قهوه (اب)را تغییر نمیدهد. قهوه (انسان)  آب (مشکلات)را تغییر میدهد. هر چه  آب داغتر باشد  طعم قهوه بهتر میشود...!

پس بیایید در مقابل مشکلات مثل قهوه باشیم ما مشکلات را تغییر دهیم. نگذاریم مشکلات ما را تغییر دهد.

...از طعم قهوه تان لذت ببرید...

 

با تشکر از لادن عزیز.

 


| (نظر بدهید.) | 5:05 PM سه شنبه، 20 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: سايه سياه | موضوع: داستانهای کوتاه آموزنده


معرفت

شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد . زن  خانه وقتی بسته های غذا و  پول  را دید  شروع  کرد به  بدگویی  از همسرش و گفت:  " ای  کاش همه  مثل شما  اهل معرفت و  جوانمردی  بودند.  شوهر  من  آهنگری  بود ،  که  از روی بی  عقلی دست  راست ونصف صورتش را در یک حادثه  در کارگاه  آهنگری  از دست  داد  و  مدتی  بعد  از سوختگی علیل و  از کار افتاده  گوشه خانه افتاد  تا درمان شود. وقتی  هنوز مریض  و  بی  حال  بود  چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او  صحبت کردم ولی  به جای اینکه دوباره  سر کار  آهنگری  برود  می گفت  که  دیگر با  این بدنش  چنین  کاری  از  او  ساخته نیست و تصمیم دارد  سراغ  کار  دیگر برود .

من هم که  دیدم او  دیگر به درد ما  نمی خورد ،  برادرانم را صدا زدم  و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل  نکنیم .  با رفتن او ،  بقیه  هم  وقتی  فهمیدن وضع ما  خراب شده  از ما فاصله  گرفتن و امروز که شما این بسته های  غذا و پول را برایمان آوردید  ما به شدت به آنها نیاز داشتیم . ای کاش همه  انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!

"شیوانا تبسمی کرد وگفت :" حقیقتش من  این  بسته ها  را  نفرستادم . یک  فروشنده  دوره گرد امروز صبح  به مدرسه  ما  آمد  و از من خواست  تا   اینها را به شما بدهم  و  ببینم حالتان خوب هست یا نه !!؟ همین! "شیوانا این  را گفت  و از زن  خداحافظی  کرد  تا برود . در  آخرین  لحظات  ناگهان  برگشت  و  ادامه  داد: راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود!!!


| نظرات 1 | 12:37 PM دوشنبه، 12 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: سايه سياه | موضوع: داستانهای کوتاه آموزنده


سجده

بدن ما انسانها روزانه به مقدار زیادی امواج الکترومغناطیس دریافت میکند. این امواج از طریق  موبایل  تلویزیون  کنترل از راه دور چراغانی مغازه ها وچراغهای داخل شهر  کامپیوتر و اسباب بازیهای کنترلی به ما میرسد. شما منبعی هستید که به مقدار زیاد امواج دریافت میکنید و به عبارتی شارژ میشوید بدون انکه بفهمید و بخواهید در مکانهای مختلف سر درد دارید احساس ضعف و کسالت و تنبلی میکنید. فراموش نکنید  وقتی این علایم را حس کردید راه حل همه اینها چیست؟
یک دانشمند اروپایی که  مسلمان هم نیست  تحقیقاتی شامل بهترین روش تخلیه امواج که به بدن ضرر میرساند انجام داده است. وی می گوید گذاشتن سر بر زمین باعث تخلیه امواج میشود آنچه این تحقیق را شگفت انگیز میکند :
بهتر است پیشانی را بر خاک بگذاریم و شگفت انگیزتر اینکه :
 بهتر است سر را رو به مرکز زمین بر خاک بگذاریم. در این صورت امواج بهتر تخلیه میشوند. بیشتر تعجب خواهید کرد اگر بدانید بر اساس اصول علمی ثابت شده که مکه در مرکز زمین واقع شده است و کعبه دقیقا مرکز زمین است پس سجده راهی برای تخلیه سیگنالها وبهترین حالت برای نزدیکی به قادر مطلق است. او که انجام  هر انچه به نفع مان است را بر ما واجب  کرده است.

شکر و سپاس از ان اوست

 

با تشکر از لادن عزیز


| نظرات 1 | 12:26 PM دوشنبه، 12 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: سايه سياه | موضوع: داستانهای کوتاه آموزنده


شاخه و برگ

یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به دنبال آن برگهای ضعیف جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا این که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسیار لذت می برد .
برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبید ه بود و همچنان در برابر افتادن مقاومت می کرد .در این حین باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد .
وقتی باغبان چشمش به آن شاخه افتا د با دیدن تنها برگ آن ا زقطع کردنش صرف نظر کرد بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه وبرگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین با ر خودش را تکاند تا این که به ناچاربرگ با تمام مقاومتی که از خود نشان می داد از شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت .
باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد و بی درنگ با یک ضربه آن را از بیخ کند شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد.
ناگها ن صدای برگ جوان را شنید که می گفت:
(( اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه حیاتتت من بودم ))


| (نظر بدهید.) | 12:14 PM دوشنبه، 12 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: سايه سياه | موضوع: داستانهای کوتاه آموزنده


حامی بی کسان

شيوانا در مجلسی نشسته بود و در سكوت به صحبت جمعی گوش می داد . موضوع صحبت مردی بود كه همه ميگفتند جرمی مرتكب شده و مستحق مجازات است و هر كس در بدگويی از مرد جمله ای ميگفت. شيوانا بالاخره طاقت نياورد از جا بر خاست تا برود . يكی از جمع به طعنه گفت :"استاد ! اين آدمی كه ما راجع به او حرف می زنيم نزد هيچ كس آبرويی ندارد و تمام اعتبار و حيثيتش بر باد رفته است!؟"

شيوانا آهی كشيد و گفت :می گوييد انسانی است كه هيچ كس پشتيبانش نيست ولی اين قبيل انسانها حامی قدرتمندی دارند كه من از ترس او اين مجلس را ترك می كنم! همان فرد با خنده گفت :" آخر چنين فردی را چه كسی حمايت خواهد كرد؟ او ديگر چيزی برای از دست دادن ندارد!"

شيوانا سری تكان دادو گفت :"ايستگاهی است كه در آن ايستگاه خالق كائنات هميشه منتظر است تا انسانهای درمانده و مايوس را در آغوش بگيرد . وقتی انسانی اميدش را از دست ميدهد وبه سوی او بر می گرداند خالق كائنات چتر حمايتش را بر سر او باز ميكند و حامی او ميشود. به همين خاطر طفلی كه يتيم ميشود غريبی كه در مانده می شود مسافری كه راه گم ميكند و انسانی كه بی حرمت می شود نهايتا وقتی به اين ايستگاه می رسد خود را در آغوش اين حامی بزرگ ميبيند و آرام ميگيرد.

من از ترس آن حامی بزرگ اين مجلس را ترك ميكنم چرا كه سنگينی نگاه خشمگين خالق كائنات را به خوبی حس می كنم و در تمام عمرم از هيچ چيز به اندازه اين نگاه سنگين نترسيده ام!"

پ.ن: و به قول یکی از معصومین بترس از ظلم کردن بر کسی که جز خداوند یاور دیگری ندارد!!!


| نظرات 4 | 10:26 AM شنبه، 26 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: سايه سياه | موضوع: داستانهای کوتاه آموزنده


ارتباط با شما

 یا علی گفتیم و عشق آغاز شد.

با سلام خدمت دوستان عزیز که مانند همیشه وبلاگ خودشون و این حقیر رو مورد لطفشون قرار میدن. صادقانه بگم زمانی که این وبلاگ رو تاسیس کردم هرگز فکر نمیکردم که اینقدر مورد لطف دوستان قرار بگیرم. انشالله که بتونم اونجور که لایق هست لطف شما دوستان رو پاسخگو باشم.

قبل از هر حرفی تاسوعا و عاشورای حسینی رو به تمام شیعیان و دوستداران اهل بیت (ع) تسلیت عرض میکنم و امیدوارم تمام شما عزیزان روزی قدمتون به خاک پاک کربلا برسه و اونجا ما رو هم دعا کنید.

ولی اصل مطلب این هست که مدتی میشه دوستان در پیام های خصوصی بنده رو مورد لطف قرار میدن و میخوان تا از تاریخ بروز شدن وبلاگ با خبر بشن. از این رو بنده تصمیم گرفتم تا یک ایمیل جدید در Yahooتاسیس کنم تا دوستان در نرم افزار Yahoo Messenger بنده رو Add کرده و یا در صورتی که پیشنهاد یا انتقادی داشتند به این ایمیل بفرستند تا هم من بیشتر وقت انجام وظیفه و رسیدگی به پیشنهادات و انتقادات شما دوستان رو داشته باشم و هم بتونم از طریقی زمان به روز رسانی وبلاگ رو البته در Yahoo Messenger به صورت Off به شما عزیزان گزارش بدم.

legend3311@yahoo.com

پس با این حساب ID که باید برای یاهو مسنجر add کنید legend3311 هستش.

در هر صورت من به زودی باز هم وبلاگ رو به روز میکنم. برای مشاهده ی داستان های قبلی در صفحات گذشته میتوانید از شماره ی صفحه ها که در سمت راست قرار دارد استفاده کنید.

موفق و پیروز باشید.


| نظرات 10 | 11:42 PM شنبه، 5 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: سايه سياه | موضوع: عمومی


شادي

 روزی شیوانا پیرمعرفت را به یک مجلس عروسی دعوت کردند. جوانان شادی می کردند و کودکان از شوق در جنب و جوش بودند.

 

عروس و داماد نیز از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند. ناگهان پیرمردی سنگین احوال از میان جمع برخاست و خطاب به جوانان فریاد زد که:" مگر نمی بینید شیوانا اینجا نشسته است؟! کمی حرمت بصیرت و معرفت استاد را نگه دارید و اینقدر بی پروا شوق وشادی خود را نشان ندهید!"

 

ناگهان جمعیت ساکت شدند و مات ومبهوت ماندند که چه کنند!؟ از سویی شیوانا را دوست داشتند و حضور او را در مجلس خود برکت آفرین می دانستند و از سوی دیگر نمی توانستند شور و شوق خود را در مجلس عروسی پنهان کنند!

 

سکوتی آزار دهنده دقایقی بر مجلس حاکم شد. پیرمردان از این سکوت راضی شدند و به سوی استاد برگشتند و از او خواستند تا با بیان جمله ای جوانان بازیگوش مجلس را اندرز دهد!

 

شیوانا از جا برخاست. دستانش را به سوی زوج جوان دراز کرد و گفت:" شیوانا اگر به جای شما بود دهها بار بیشتر فریاد شوق می کشید و اگر همسن و سال شما بود از این اتفاق میمون و مبارک هزاران برابر بیشتر از شما شادی می کرد. به خاطر این شیوانایی که از جوانی فاصله گرفته است و به حرمت معرفت و بصیرتی که در او جستجو می کنید، هرگز اجازه ندهید احساس شادی و شادمانی و شوریدگی درونی شما به خاطر حضور هیچ شیوانایی سرکوب شود! شادی کنید و زیباترین اتفاق جوانی یعنی زوج شدن دو جوان تنها را قدر بدانید که امشب ما اینجا به خاطر شیوانا جمع نشده ایم تا به خاطر او سکوت کنیم!"

می گویند آن شب پیرمردان مجلس نیز همپای جوانان شادی کردند.


| نظرات 2 | 2:23 PM پنجشنبه، 19 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: سايه سياه | موضوع: داستانهای کوتاه آموزنده


ديگران آنگونه هستند كه تو ميخواهي!

 مردي جوان نزد شيوانا آمد و به او گفت كه از همسرش به خاطر شيطنت هايش راضي نيست! و مي خواهد از او جدا شود و همسر ديگري اختيار كند! چرا كه او افسر گارد امپراتور است و بايد همسر و فرزندانش وقار خاصي داشته باشند ، اما همسر جوانش بي پروا و جسور است و در مقابل خانواده هاي افسران ديگر ، سبك رفتار مي كند.

شيوانا تبسمي كرد و گفت:" آيا او قبلا هم چنين بوده است!؟"
مرد جوان پاسخ داد:" نه به اين اندازه ! شدت شيطنتش در منزل من بيشتر شده است!"
شيوانا گفت:" بي فايده است. تو با هر زن ديگر هم كه ازدواج كني ! مدتي بعد رفتار و حركات و سكنات همين زن اول تو به همسر بعدي ات سرايت مي كند! چرا كه اين تو هستي كه رگ شيطنت را در رفتار همسرت تقويت مي كني!"
مرد جوان با تعجب پرسيد:" يعني مي گوئيد نفر بعد هم چنين خواهد شد!؟" شيوانا سري تكان داد و گفت: آري ! در وجود همه انسان ها رگه هاي شيطنت و پاكدامني و وقار و سبك مغزي وجود دارد. اين همراهان هستند كه تعيين مي كنند كدام رگه تحريك و فعال شود. تو هر همسري اختيار كني همين رگه را در او فعال خواهي كرد. چرا كه تو چنين مي پسندي ! تو ارزش ها و خواسته هاي خود را تغيير بده همسرت نيز چنان خواهد شد.
آنگاه شيوانا تبسمي كرد و از افسر جوان پرسيد:" و مگر نه اينكه تو همسرت را قبل از ازدواج به خاطر همين جسارت و بي پروايي اش پسنديدي و شيفته اش شدي!؟"

افسر جوان با تبسمي كمرنگ سرش را از شرم به زير انداخت و ديگر هيچ نگفت.


| نظرات 2 | 2:17 PM پنجشنبه، 19 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: سايه سياه | موضوع: داستانهای کوتاه آموزنده


تست هوش پر معني

 يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود:

شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس مي‌گذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد.

پاسخ تست:

قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد.

پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.

شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است كه مي‌توانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.

شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.

از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود:

سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم منتظر اتوبوس مي‌مانيم.

 

و اما نتیجه گیری و تحلیل:

همه مي‌پذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نمي‌كند. چرا؟

زيرا ما هرگز نمي‌خواهيم داشته‌ها و مزيت‌هاي خود را (ماشين) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهي‌ها، محدوديت ها و مزيت‌هاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات مي‌توانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم.

 

(با تشکر از دوست عزیزم اکبر صابر)


| نظرات 2 | 2:06 PM پنجشنبه، 19 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: سايه سياه | موضوع: داستانهای کوتاه آموزنده


همه چیز آنگونه که می بینیم نیست

 روزي روزگاري دو فرشته کوچک در سفر بودند. يک شب به منزل فردي ثروتمند رسيدند و از صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپري کنند . آن خانواده بسيار بي ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق ميهمانان شب را سپري کنند و در عوض آنها را به زيرزمين سرد و تاريکي منتقل کردند . آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جاي خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخي در درون ديوار افتاد و سريعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمير و درست کرد . فرشته کوچکتر پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير کردي . فرشته بزرگتر پاسخ داد : هميشه چيزهايي را که مي بينيم آنچه نيست که به نظر مي آيد . فرشته کوچکتر از اين سخن سر در نياورد . فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزديکي يک کلبه متعلق به يک زوج کشاورز رسيدند . و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپري کنند . زن و مرد کشاورز که سني از آنها گذشته بود با مهرباني کامل جواب مثبت دادند و پس از پذيرايي اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روي تخت آنها بخوابند و خودشان روي زمين سرد خوابيدند. صبح هنگام فرشته کوچک با صداي گريه مرد و زن کشاورز از خواب بيدار شد و ديد آندو غرق در گريه مي باشند . جلوتر رفت و ديد تنها گاو شيرده آن زوج که محل درآمد آنها نيز بود در روي زمين افتاده و مرده. فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فرياد زد : چرا اجازه دادي چنين اتفاقي بيفتد . تو به خانواده اول که همه چيز داشتند کمک کردي و ديوار سوراخ آنها را تعمير کردي ولي اين خانواده که غير از اين گاو چيز ديگري نداشتند کمک نکردي و اجازه دادي اين گاو بميرد. فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد: چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيد. فرشته کوچک فرياد زد : يعني چه من نمي فهمم. فرشته بزرگ گفت : هنگامي که در زير زمين منزل آن مرد ثروتمند اقامت داشتيم ديدم که در سوراخ آن ديوار گنجي وجود دارد و چون ديدم که آن مرد به ديگران کمک نمي کند و از آنجه دارد در راه کمک استفاده نمي کند پس سوراخ ديوار را ترميم و تعمير کردم تا آنها گنج را پيدا نکنند. ديشب که در اتاق خواب اين زوج خوابيده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجاي زن گاو را پيشنهاد و قرباني کردم. چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيند.

بعضي وقتها چيزهايي اتفاق مي افتد که دقيقا بر عکس انتظار و خواست ماست و اگر انصاف داريد به اتفاقاتي که مي افتد بايد اعتماد داشته باشيد . شايد که به وقت و زمانش متوجه دلايل آن اتفاقات شويد.


| نظرات 7 | 6:45 PM پنجشنبه، 12 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: سايه سياه | موضوع: داستانهای کوتاه آموزنده